Menu

چنین کن چنان کن

بر رخ مریز زلف سیاه دو تای خویش
تا آنکه دل به سینه بماند به جای خویش

 

بر آستانت ار بنهی پای بر سرم
با دست خویش سلسله بندم به پای خویش

 

از زیر بار باده برد شانه را برون
ریزد پیاله چون به لبت محتوای خویش

 

ما را دمی به برکش و آنگه بکش مرا
می بالم ارکنی فدوی را فدای خویش

 

خواهم شد از مواصلت نسیه بی نیاز
بخشی اگر که نقد نگه بر گدای خویش

 

فریاد من ز ارض به عیوق می رسد
راضی نشو بلند نمایم صدای خویش

 

جانم ز دست یار (جلالی) به لب رسید
دارم دعای نیم شبی با خدای خویش

 

یزد ـ ۹۷/۰۹/۱۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *