بر رخ مریز زلف سیاه دو تای خویش
تا آنکه دل به سینه بماند به جای خویش
بر آستانت ار بنهی پای بر سرم
با دست خویش سلسله بندم به پای خویش
از زیر بار باده برد شانه را برون
ریزد پیاله چون به لبت محتوای خویش
ما را دمی به برکش و آنگه بکش مرا
می بالم ارکنی فدوی را فدای خویش
خواهم شد از مواصلت نسیه بی نیاز
بخشی اگر که نقد نگه بر گدای خویش
فریاد من ز ارض به عیوق می رسد
راضی نشو بلند نمایم صدای خویش
جانم ز دست یار (جلالی) به لب رسید
دارم دعای نیم شبی با خدای خویش
یزد ـ ۹۷/۰۹/۱۷
