Menu

آفتاب بر لب بام

حدیث نیست غم عشق بی سرانجامم
ز دیرباز بود ورد هر زبان نامم

 

چه گویمت که چو شب تیره از سیه بختی ست
تمام سال و مه و روز هفته ایامم

 

رسیده روز حیاتم کنون به تنگ غروب
چو، سایه روشن کمرنگ بر لب بامم

 

دلم پر از غم و اندوه و خالی از شادیست
تهی ز باده مدام است چون ز می جام

 

برآورد ز مصیبت دمار دوری یار
ز حال و روز من و بر نیاورد کامم

 

زمانه کرده مرا بی قرار و داده عذاب
گرفته صبر و قرار و نشاط و آرامم

 

چو نیست صبر (جلالی) مرا، کنم اقرار
که در تحمل غم پخته نیستم، خامم

 

یزد ـ ۹۷/۰۹/۲۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *