حدیث نیست غم عشق بی سرانجامم
ز دیرباز بود ورد هر زبان نامم
چه گویمت که چو شب تیره از سیه بختی ست
تمام سال و مه و روز هفته ایامم
رسیده روز حیاتم کنون به تنگ غروب
چو، سایه روشن کمرنگ بر لب بامم
دلم پر از غم و اندوه و خالی از شادیست
تهی ز باده مدام است چون ز می جام
برآورد ز مصیبت دمار دوری یار
ز حال و روز من و بر نیاورد کامم
زمانه کرده مرا بی قرار و داده عذاب
گرفته صبر و قرار و نشاط و آرامم
چو نیست صبر (جلالی) مرا، کنم اقرار
که در تحمل غم پخته نیستم، خامم
یزد ـ ۹۷/۰۹/۲۴
