چه بود در نگه دلبری و در لبخند
که سرسپرده او گشتم و شدم پابند
چه رمز و راز نهان بود در دو دیده او
که برد دین و دل از من نگه به یک ترفند
چرا چو یار به من می کند نگاه، مرا
نگاه و حالت چشمش نمی کند خرسند
به من شده ست مسلم که دیده ها گویند
کن احتراز ز من، اینچنین دهندم پند
مرا به سر نبود فکر و ذکر این که شوم
مجاب و می نشود هیچ مرد غیرتمند
مپرس چون بود احوال، گر به بندد چشم
نگار از تو و در انتظار مانی، چند
در انتظار بمانم چنانکه عمر رسد
به سر (جلالی) و بر ذات فرد حق سوگند
یزد ـ ۹۷/۰۹/۲۵
