Menu

دلبر خفته …

دلبرم خفته است با سر باز
پای خود را نموده است دراز

 

چشم بر هم نهاده و رویش
هست چون ماه و دلبری طنّاز

 

بسته بر روی خود هر آنچه در است
تا نیاید از آن درون آواز

 

سگ خود را به پوزبند دهان
بسته تا ناگهان نگیرد گاز

 

من به خوابش چو خوب می نگرم
میکند مرغ جان ز دل پرواز

 

هست با من مفاد رفتارش
ز آتش عشق خود بسوز و بساز

 

با (جلالی) نگفت کَس، چه کند
با غم عشق این سخن پرداز

 

یزد ـ ۹۷/۰۹/۲۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *