چو نام یار بود بر زبان من جاری
زبانزد همهام در کلام تکراری
گمان برند به سودائیم عوام الناس
به باوری که سرم باشد از خرد عاری
ز بند عشق کسانی که بوده اند آزاد
خوشند و هیچ ندانند از گرفتاری
اسیر عشقم و دیوانه وار می گردم
به کوی یار، چنان شاخه های پرگاری
چنان به فکر و خیال یکی گرفتارم
که راحتم نگذارد به خواب و بیداری
به غیر الهه عشق و اشتیاق، افسوس
نداده است مرا کس به عمر دلداری
چو نخل عشق بلند است چیدن خرما
بود محال (جلالی) توان به دست آری
یزد ـ ۹۷/۱۰/۲
