Menu

ماهروی غایب

در سینه ام برای نفس هیچ راه نیست
لب بسته و خموشم و ره بهر آه نیست

 

دیگر برای خنده لبم وا نمی شود
نبود تبسم و خبر از قاه قاه نیست

 

آن را که دل نخواست گرفته ست جا به دل
و آن را که خواست حیف که خواهی نخواه نیست

 

ما را کسی به نزد خودش ره نمی دهد
هیچ آشنا موافق و پشت و پناه نیست

 

یک یار بود مشفق و با ما انیس بود
او هم چه دردسر دهمت گاهگاه نیست

 

آن ماهرو که در دل من جان پناه بود
این خوش ادای خوش بر و رو، ماه ماه نیست

 

تنها نشسته است (جلالی) شبانه روز
از فرط غم ورا لحظاتی رفاه نیست

 

یزد ـ ۹۷/۱۰/۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *