در سینه ام برای نفس هیچ راه نیست
لب بسته و خموشم و ره بهر آه نیست
دیگر برای خنده لبم وا نمی شود
نبود تبسم و خبر از قاه قاه نیست
آن را که دل نخواست گرفته ست جا به دل
و آن را که خواست حیف که خواهی نخواه نیست
ما را کسی به نزد خودش ره نمی دهد
هیچ آشنا موافق و پشت و پناه نیست
یک یار بود مشفق و با ما انیس بود
او هم چه دردسر دهمت گاهگاه نیست
آن ماهرو که در دل من جان پناه بود
این خوش ادای خوش بر و رو، ماه ماه نیست
تنها نشسته است (جلالی) شبانه روز
از فرط غم ورا لحظاتی رفاه نیست
یزد ـ ۹۷/۱۰/۳
