مگو پیرم، که من آن نوجوان عهده دیرینم
به زیر آسیاب زندگانی سنگ زیرینم
سبک مغزی نکردم در تمام طول عمر خود
به سرسختی چو سنگ آسیابم سخت و سنگینم
سبک مغزان در این عالم فراوانند و چون کاهی
سبک خیزند و بر بادند و من بنشسته بر زینم
به بدبینی، گمان بد مبر هر پیرمردی را
که من یک کوه وزن خوشدل خوش دین و آئینم
چه گویم ز آنکه از من با نگاهی گرم و لبخندی
ببرد از کف به خونسردی، سیه چشمی دل و دینم
ببرد و رفت و گر ببینی مدامم خفته در بستر
بر این اندیشه ام، شاید به خواب آید به بالینم
به بیداری نمی بیند (جلالی) دلبر خود را
به شب گاهی من این نادیده را در خواب می بینم
یزد ـ ۹۷/۱۰/۵
