چون درد هجر باز مداوا نمی شود
دیگر برای خنده لبم وا نمی شود
گر در میان جمع بود صلح، هیچوقت
در این میانه معرکه برپا نمی شود
بیگانه، خوار و زار بود بین دوستان
خار و خس زمین، چمن آرا نمی شود
لیلی صفت بود پر و مجنون صفت کم است
یوسف شود صبور و زلیخا نمی شود
آنکو خیال وصلت معشوق در سر است
بتواند ار، معطل فردا نمی شود
هر بی پدر اگر به زر و سیم دست یافت
در بین جمع، حضرت والا نمی شود
بر نرده کمال (جلالی) یقین بدان
با پای لنگ رفتن بالا نمی شود
یزد ـ ۹۷/۱۰/۶
