چه هوایی ست خدایا که نفس می گیرد
سینه تنگ است و دلم تنگ ز بس می گیرد
روزگاری ست که گل گشته لگدمال به باغ
جای گل خار همی روید و خس می گیرد
در شگفتیم ز صیّاد که این لقمه حرام
مرغ پر بسته ای از کنج قفس می گیرد
آن شکم باره گدایی که ندارد سیری
لقمه را از دَهَن ناکس و کس می گیرد
آن که می گفت عقابست به مرغان هوا
دیدمش همچو ابابیل مگس می گیرد
تا ز شیران به هم بسته رژه گیرد موش
پشت بر صحنه، سر خویش به پس می گیرد
بشتابید و ببینید که خر مرده لنگ
راه بر مرکب تا زنده، فرس می گیرد
خارج از خانه اگر شعر جلالی خوانید
پایتان را چو سگ هار عسس می گیرد
یزد ۱۳۵۰/۱۰/۱۶
