کلامی که سوزان چو آتش بود
به دل می نشیند چو دلکش بود
خلافش، دل از حرف بی ربط و سرد
شود همچو یخ زیر یک بُرد بَرد
سخنگوی دانا بود نکته جوی
شود با بیانات خود نخبه گوی
خردمند را نیست جوش و خروش
صبور است و اسرار را پرده پوش
زیان دیده از بس ز هر مفلسی
ورا نیست کاری به کار کسی
صبوری بود داروی دردها
زداید ز چهر بدن گردها
سرآغاز هر درد باشد شتاب
ز اندیشه و صبر رخ بر متاب
یزد ـ ۹۷/۱۰/۱۲
