سرشک دیده، طراوت ز آب پاک ببُرد
فروغ و آبرو از مهر تابناک ببرد
چنان ز دیدن دلدار دیده شد سرمست
که از خیال فرآورده های تاک ببرد
شریک و محو تماشای خیل خوبان شد
مدام و دست ز افراد اشتراک ببرد
به آب و آتش و بر باد و خاک دوخت نظر
ز چهره با کمک اشک، گرد و خاک ببرد
ز فرط چشم چرانی دو دیده ام چه بسا
مرا ز خشم کسان تا دم هلاک ببرد
بس احتظاظ که از آن دو گوی لرزان برد
بس التذاذ که از سینه های چاک ببرد
بلی، دو دیده غمدیده ام (جلالی) را
چه بارها که از این خاک تا مغاک ببرد
یزد ـ ۹۷/۱۰/۱۶
