برای پرسش جای فروش کالائی
درنگ کرد کنارم بلند بالائی
در اولین نگه افتاد دیده ام به لبش
سپس به زلف بلند و سیاه همچو شبش
چنان گرفت مرا ایندو در نگاه نخست
که گشت پای توقف چنان زبانم سُست
بگفتمش که چه حاجت تو را به این کالا
که شد تمام و ببستم درش همین حالا
کنون کنم به تو ای رهگذار پیشنهاد
که باش عامل من تا دهم تو را من یاد
چگونه باید با مردمان مدارا کرد
سپس دو دست طمع را به جیبشان جا کرد
قبول کرد و چه گویم که تا به حال شده ست
به جیب بنده مفلس مدام او را دست
مرا بود ز تو خواننده بس درود و سپاس
زرنگتر ز (جلالی) نگاه کن بشناس
یزد ـ ۹۷/۱۰/۲۱
