کسی از آشنایان بهر دیدارم نمی آید
نمیدانم چرا آن یار غمخوارم نمی آید
نمیدانم چرا آن ماهرو با روی نورانی
چنان مهتاب شب در دیده تارم نمی آید
نمیدانم چرا آن بی خیال خفته در بستر
به خوابم آید و آنگه که بیدارم نمی آید
امید دیدنش دارم ولی میمیرم از حسرت
اگر بر من یقین گردد که پندارم نمی آید
دلم خواهد که آید نزد من از بهر آزارم
دلارامم، چه سازم بهر آزارم نمی آید
گمانم غیبت این نازنین از بهر آن باشد
چو می ترسد به ترفندش نگهدارم نمی آید
(جلالی) نیست شاعر، این بود گفتار بی عاران
از این تهمت چو فکرش میکنم عارم نمی آید
یزد ـ ۹۷/۱۰/۲۷
