بی کس و تنها در این دنیا میان مردمیم
در میان سرشناسان ما نه چون سر، چون دمیم
بین خلق الناس می لولیم اما ناشناس
آرزوی سرشناسی در سر و سردرگمیم
اکثراً مرکب سوارانند و می تازند خلق
دور باید بود از آنها ورنه در زیر سمیم
خوش نوا چون طوطی شکرشکن بودیم کاش
گرچه بر تن جامه خز داریم و همچون تا قمیم
دیده بینائی ار باشد، میان شاعران
بنگرد گر جستجوگر، ما چو ماه و انجمیم
فرش ابریشم بود مفروش ما را در اتاق
ما چو ایام جوانی سرنشین جا جمیم
حرف آخر اینکه، بس شبها (جلالی) مست مست
گوشه میخانه ای افتاده در پای خمیم
یزد ـ ۹۷/۱۱/۲
