Menu

نشد که بشود

بسی خوردم از حرص خون جگرها
که شاید درآرم سری توی سرها

 

شوم گاه هنگام بحث مباحث
ز دانش سر آوازه بحث و جرها

 

ز اهمال و از فرط بی بند و باری
مرا بست دست زمان بال و پرها

 

که از فیض تفهیم توفیق یابم
به درک بد و خوب از خشک و ترها

 

ز گفتار نام آوران شاد گردم
رها گردم از شر و از شور و شرها

 

ز بستان حکمت ز سر شاخ پر بر
برم سود و برگیرم از آن ثمرها

 

نشد، حیف، اما چه آسان (جلالی)
شد از جهل سرکرده بی هنرها

 

یزد ـ ۹۷/۱۱/۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *