بسی خوردم از حرص خون جگرها
که شاید درآرم سری توی سرها
شوم گاه هنگام بحث مباحث
ز دانش سر آوازه بحث و جرها
ز اهمال و از فرط بی بند و باری
مرا بست دست زمان بال و پرها
که از فیض تفهیم توفیق یابم
به درک بد و خوب از خشک و ترها
ز گفتار نام آوران شاد گردم
رها گردم از شر و از شور و شرها
ز بستان حکمت ز سر شاخ پر بر
برم سود و برگیرم از آن ثمرها
نشد، حیف، اما چه آسان (جلالی)
شد از جهل سرکرده بی هنرها
یزد ـ ۹۷/۱۱/۶
