دیک حرص و آز را ما خوش ز جوش انداختیم
در درون سینه از جوش و خروش انداختیم
آرزو پیوسته می لولید در دل همچو مار
با فراموشی ز تاب و جنب و جوش انداختیم
با تواضع زندگی کردیم بین مردمان
جامه کبر و تکبر را ز دوش انداختیم
لخت و عریان بود پیکر از لباس بندگی
جامه گرم عبادت را به روش انداختیم
بود دکاندار کاذب گرم پخش شایعات
در پی تکذیب او را از فروش انداختیم
در پی تایید کذبش هر قدر اصرار کرد
ما پی انکار آنرا پشت گوش انداختیم
ای بسا شبها (جلالی) تا سحر از هجر یار
دیده بیدار بر شمع خموش انداختیم
یزد ـ ۹۷/۱۱/۹
