بِکَند پیرهن ماتمی که بر تن داشت
فکند شال عزایی که گِردِ گَردن داشت
درید از تن خود جامه ای که ننگین بود
کشید نعره از آن سینه ای که شیون داشت
شکست حصر بلندی که داشت محصورش
در آن حصار که دیواره ای ز آهن داشت
گشود چشم و نگه کرد و دید دنیایی
ز روزنی که به تنگیِ چشم سوزن داشت
بُرید رشته و بندی که بود بر پایش
به قصد باقیِ راهی که عزم رفتن داشت
رهید بندیِ آزاده ای که چندین قرن
به حبس و بند نگهبانِ دزد و رهزن داشت
ره نجات و رهایی چو روز روشن دید
که پیش پای خود آن دم چراغ روشن داشت
فراشت قامت و با پای خویش گشت بلند
قدی که رهبر و هادی چو نخل اَیمَن داشت
رسید در چمن آن خسته دل که عُمری بود
به سر هوای بهاران و سیر گلشن داشت
درود باد بر آن صاحب اراده که او
به ما پیام بهاران به ماه بهمن داشت
درود باد «جلالی» بر آن پیام بهار
که از ره آمد و صد گونه گل به دامن داشت
یزد جمعه۱۳۷۱/۱۱/۱۶
