دید و کرد از دور درمن یک نگاه سرسری
دید من را و ندید آن دیده و چشم تری
بود گویا بهر دیداری به حال انتظار
در کنار یک عمارت خیره بر بام و دری
در بر و پهلوی آن آرام جانم کس نبود
جز لباس گرم و گیرائی که بودش در بری
این نگار خوش بیان خوش قد شیرین زبان
را نباشد اندر این ایام او را همسری
داشت او با دیگران اما نه با من ای بسا
رفت و آمدها و در سر بودشان شور و شری
حال و روز من بود بد زبن روابط آنچنان
کش نباشد هیچ این سان حال و روز کافری
چاره درد فراوان (جلالی) این بود
تا به دست خویش گیرد بر لب خود ساغری
یزد ـ ۹۷/۱۱/۱۵
