آن سفر کرده که دل بُرد و ز راهم بِبَرد
کاش برگردد و با خویش مرا هم ببرد
گول آن گندم خالش همه خوردند چو من
گر چه بدنامی آن، حضرت آدم ببرد
بر سر سنگ طمأنینه نشسته ست دلش
سنگ را، اشک من این سیل دمادم ببرد
آبرویی که گل از فیض سحر یافت، به صبح
عاقبت دُزد نسیم از پی شبنم ببرد
چیست این جوهر سیّال که از تاک کَشَند
که به یک جرعه به یکدم غم عالم ببرد
وقت خوش دار که این دهر ستم پیشه تو را
ناگهان با همه اسباب فراهم ببرد
حالیا جنّت میخانه «جلالی» را جاست
به جهنّم که خدایش به جهنّم ببرد
یزد جمعه ۱۳۷۱/۱۲/۲۱
