Menu

ندانم چه کنم

با غم دوری آن ماه ندانم چه کنم
رفته و رفته‌ست ز تن تاب و توانم چه کنم

 

رفت و کَس نیست در این شهر که آگه باشد
به کجا رفت و دهد جاش نشانم چه کنم

 

به جز از ناله نمانده ست برایم راهی
می رود تا به فلک آه و فغانم چه کنم

 

همه شب تا به سحر چشم دلم بیدار است
گوش بر زمزمه بانگ اذانم چه کنم

 

بانگ آهم رود از ناله فراتر شبها
همنوا با همه دام و ددانم چه کنم

 

ترس و دلهرّه ام است این که نه بینم او را
غرق در واهمه و ظن و گمانم چه کنم

 

کار مادام (جلالی) شده بر خوانی شعر
بند در دام زیان بار بیانم چه کنم

 

یزد ـ ۹۷/۱۲/۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *