با غم دوری آن ماه ندانم چه کنم
رفته و رفتهست ز تن تاب و توانم چه کنم
رفت و کَس نیست در این شهر که آگه باشد
به کجا رفت و دهد جاش نشانم چه کنم
به جز از ناله نمانده ست برایم راهی
می رود تا به فلک آه و فغانم چه کنم
همه شب تا به سحر چشم دلم بیدار است
گوش بر زمزمه بانگ اذانم چه کنم
بانگ آهم رود از ناله فراتر شبها
همنوا با همه دام و ددانم چه کنم
ترس و دلهرّه ام است این که نه بینم او را
غرق در واهمه و ظن و گمانم چه کنم
کار مادام (جلالی) شده بر خوانی شعر
بند در دام زیان بار بیانم چه کنم
یزد ـ ۹۷/۱۲/۱
