پس از ندیدن تو باشدم به دل هوسی
دگر هوس نکند بهر دیدن تو کسی
زبان به کام فرو بسته ام چون آن مرغی
که گشته است گرفتار و مانده در قفسی
چنان دلم شده تنگ از فراق و دوری تو
درون سینه که ناید برون از آن نفسی
بیا بیا که نیابی دگر کسی چون من
میان خیل هواخواه خویش ملتمسی
بیا بیا که نه پیش از من و نه بعد از من
نبوده است و نداری چو دوست پیش و پسی
نه از جمیع به جاماندگان دور و برت
نه از جماعت و آیندگان راه رسی
(جلالی) است یک از خیل دوستدارانت
چرا نمی شنوی آنچه گفته است بسی
یزد ـ ۹۷/۱۲/۷
