Menu

چرا نمی‌شنوی!

پس از ندیدن تو باشدم به دل هوسی
دگر هوس نکند بهر دیدن تو کسی

 

زبان به کام فرو بسته ام چون آن مرغی
که گشته است گرفتار و مانده در قفسی

 

چنان دلم شده تنگ از فراق و دوری تو
درون سینه که ناید برون از آن نفسی

 

بیا بیا که نیابی دگر کسی چون من
میان خیل هواخواه خویش ملتمسی

 

بیا بیا که نه پیش از من و نه بعد از من
نبوده است و نداری چو دوست پیش و پسی

 

نه از جمیع به جاماندگان دور و برت
نه از جماعت و آیندگان راه رسی

 

(جلالی) است یک از خیل دوستدارانت
چرا نمی شنوی آنچه گفته است بسی

 

یزد ـ ۹۷/۱۲/۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *