با این زبان سرخ و ز ترس زیان خویش
قفلی به دست خویش زدم بر دهان خویش
مُهرِ سکوت بر لب از این می زنم که بس
بردم زیان ز دولت کِلک و بیان خویش
گو مشتری به جانب دیگر رود که من
با دست خویش تخته نمودم دکان خویش
پروانه ها، زمان پراکندگی رسید
کُشتم ز قَهر شعله شمع زبان خویش
این مردمان گنگِ زبان بسته را نگر
جویند با اشاره ز مردم نشان خویش
بیدار مانده ایم به دیدار خفتگان
این قوم کر به بستر خوابِ گران خویش
آن می زند شرار به جان جهان چو مِهر
کاتش زند نخست ز غیرت به جان خویش
با من بگوی، فُصحتِ میدان اگر نبود
چوگان چه سان به گوی نماید توان خویش
هر چند بُرده است «جلالی» زبان به کام
باشد زبان زنده دور و زمان خویش
یزد چهارشنبه ۱۳۷۱/۳/۲۷
