مرا دو دست کنون خالی است چون دل و سر
ز مال و عشق یکی دلبری پری پیکر
به غیر پیرهنی مندرس که در برم است
نباشدم ز زن و مرد و اقربا در بر
نمی زنند کسانی که ادعا دارند
به آشنائی من، حلقه ای و کوبه به در
نیامده ست در ایام زندگانی من
خوشی سراغ من و عمر رفته است هدر
کنون برای وجودم تفاوتی نکند
ز خیر و شر و بد و خوب یا ز نفع و ز ضر
ز سرد و گرمی مشکوی خالی از غمخوار
ز آفتابی و ابر هوا، ز خشک و ز تر
غمین مباش (جلالی) که رسم دهر این است
بگیر در کف خود جام و کن تهی ساغر
یزد ـ ۹۷/۱۲/۱۴
