دلم چو حجره تاریک و تنگ زندان است
خیال یار در آن حبس و بندی آن است
تصوری که از آن یار مه جبین دارم
برون حجره مدام ایستاده دربان است
چه گویمت که شب و روز در فراق نگار
به سان سیل روان اشک من به دامان است
فدای سر و قد دلبری شوم که به باغ
به زیر سایه سرو چمن خرامان است
جمال ماه منیرش به زیر ابر سیاه
از آن دو زلف پریشان یار پنهان است
درون سینه تنگم میان حجره دل
یکی ست جا و فقط جای جان جانانست
چو بلبلی ست (جلالی) به باغ سبز امید
به عشق دلبر محبوب خود غزلخوان است
یزد ـ ۹۷/۱۲/۱۶
