Menu

کفش دُزّی

کُوشُم کِنارِ مَسجد وَرداشتَه دزّ و بُرده
خادِم مِگُف یقیناً کار کار تُرک و کُردَه

 

دزّیِ کُوشِ مَردُم، سی روز کارِ خودش بود
دیدم که بَسَّه بود کُوش لا جُل تو پُشت و گُردَه

 

یک اُسّخون تو دیک من بود با من دیشو نَنَم گُف
وَردار و لیس بزن چون گوشتِش را گُربَه خوردَه

 

تو مُردیشور خون، دیدم که داش می پوشید
اون مردیشور وَر پاش جواب پای مُردَه

 

تو قهوه خونَه دارَن مشروب تَه تِغاری
سِفته به مّثِّ ارده، از بسکی عین لُردَه

 

حَلوایِ تَخ تَخُک را وَردار بِمِک (جلالی)
چَرب و شیرینه مِثلِ نونِ کلوچَه تُردَه

 

یزد ـ ۹۷/۰۵/۲۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *