دو نوجوان قدیمند حال در بر من
سفید موی و سیه بخت، خاک بر سر من
یکی عموی من و عمر او بود هشتاد
دگر پدر زن هشتاد سالۀ کر من
مقدسند چو این هر دو نوجوان قدیم
بود ز باده تهی ناگزیر ساغر من
به گردن است مرا زین دو نوجوان! افسار
چو طوق و بر سر لخت من است افسر من
خدا کند که دو چشمم فتد به عزرائیل
که از ره آید و کوبد به حلقه در من
و یا به خنجر این هر دو تن رسد روزی
ز فرط غیظ و غضب نوک تیز خنجر من
(جلالی) آنچه که گفتم در این غزل اول
بود مطایبه، این است حرف آخر من
یزد ـ ۹۷/۰۷/۹
