Menu

نوجوانان قدیم

دو نوجوان قدیمند حال در بر من
سفید موی و سیه بخت، خاک بر سر من

 

یکی عموی من و عمر او بود هشتاد
دگر پدر زن هشتاد سالۀ کر من

 

مقدسند چو این هر دو نوجوان قدیم
بود ز باده تهی ناگزیر ساغر من

 

به گردن است مرا زین دو نوجوان! افسار
چو طوق و بر سر لخت من است افسر من

 

خدا کند که دو چشمم فتد به عزرائیل
که از ره آید و کوبد به حلقه در من

 

و یا به خنجر این هر دو تن رسد روزی
ز فرط غیظ و غضب نوک تیز خنجر من

 

(جلالی) آنچه که گفتم در این غزل اول
بود مطایبه، این است حرف آخر من

 

یزد ـ ۹۷/۰۷/۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *