عشق این ناخوانده مهمان تا به سر پا می نهد
عقل سر را ترک و او را تکّ و تنها می نهد
عشق و شهوت این دو می گیرند در سر جای عقل
سر، ز شوق دل، کلاه خویش بالا می نهد
در کنار بحر حیرت عقل واماند به دشت
عشق در حال شنا او را به صحرا می نهد
تا نماید آبِ حیوان عقل دوراندیش نوش
سر ز سرسختی به سنگ صبر هر جا می نهد
عاقبت عاشق چو گردد واله و حیران ز هجر
عقل بر می گردد، او را پا بر اعضا می نهد
عاشقان آخر بدون یار و تنها می شوند
عقل بار درک بر تن های آن ها می نهد
عشق را در سر (جلالی) کرد چون مغلوب عقل
سر به خاک شکر بهر ذات یکتا می نهد
یزد ـ ۹۶/۰۷/۳۰
