بیا در این دم آخر مرا بنگر، تماشان کن
لبان خشک و از غم دیده های تر تماشا کن
بیا تا بینی از دستت که باشد حال و روز من
ز پا افتاده ات را یکدم ای سرور تماشا کن
چو با تار طرب سازندۀ شور و نوا هستی
بیا از نای من سوز دل از حنجر تماشا کن
بیا و آنکه را می کرد محشر در زبان بازی
کنون با الوداعی، راهی محشر تماشا کن
بیا و آن که گاهی کافرت می خواند و می خندید
به حال گریه بین و بیم از کیفر تماشا کن
زمانی چاره ساز کارها بودم به چالاکی
بیا اکنون یکی بیچارۀ مضطر تماشا کن
(جلالی) لب فروبند از سخن، بر آسمان بنگر
شهادت بر زبان جاری کن و اختر تماشا کن
یزد ـ ۹۶/۰۸/۱
