سیاهی رفت چشمم در پی دیدار گیسوئی
که روی صبح روئی بود چون شام آن سیه موئی
به روی خوبرویان دوختم بسیار چشم اما
به زیر گنبد گردون ندیدم این چنین روئی
صنوبر قامتی لاغر میانی خوش بیانی چون:
به گلشن بلبلی بر گلبن سبز سمن بوئی
به گاه دیدنش در دست و پایم لرزه اندازد
نفوذ دیده های خوش ادای چشم جادویی
نگاهش می برد دل را و جویا نیست از حالم
نگارم کاشکی می داشت در سر چشم دلجوئی
به جان و دل ورا می جویم و پیوسته نالانم
چرا نبود نصیب و قسمت من یار خوشخوئی
شنیدم، گرچه نبود باورم، باشد کنون کمتر
به مانند (جلالی) در سخن گویان غزل گوئی
یزد ـ ۹۶/۰۸/۸
