باده گران است و صَرف، صرفه ندارد
بر سر ما ابر نذر نیز نبارد
کاش یکی بود تا ز راه محبت
آید و آرد می و نیاز برآرد
ساغر خالی برای هر که فرستم
خادم خود را به رجعتش بگمارد
دیو خماری نمی کشد ز سرم دست
می کُشدم بسکه پا به سینه فشارد
از سر غمخوارگی به جز سر ناخن
پشت مرا هیچ دست لطف نخارد
گوش به زنگم ولی کسی نزند زنگ
چشم به راهم، کسی پیام نیارد
چاره در این است تا ز فرط خماری
بسته (جلالی) دو چشم و جان بسپارد
یزد ـ ۹۶/۰۸/۱۱
