گر بر سرت کلاه گشادست غم مخور
یا تنگ یا که در کف بادست غم مخور
از رونق او فتاده گرت کار و بار و حال
بازار کسب و کار کسادست غم مخور
دیدی اگر نهاده سرت مشتری کلاه
خندان و از معامله شادست غم مخور
در شهر فرد صالح اگر همچو کیمیاست
یا شهر غرق ظلم و فسادست غم مخور
گر حاکمی به زور نمودست مال جمع
آنگاه فکر ترک بلادست غم مخور
با بیش و کم بساز و زیادت طلب مباش
اوضاع اگر نه وفق مرادست غم مخور
بی پولی ار نگیر زن از بهر ازدواج
دوران و طول عمر زیاد است غم مخور
از بهر چاپ اگر که ممیز روا ندید
خط زد بر آن چو کار مدادست غم مخور
تضییع شد حقوق (جلالی) اگر به شعر
خاطی، خجل به روز معادست غم مخور
یزد ـ ۹۶/۰۸/۱۴
