مگر زمان به سر و دور آخر افتادست
که شور عشق میان بشر ورافتادست
اثر ز باده ور افتاده، شور مستی نیست
چه چشم شور به جام و به ساغر افتادست
چه داده رو که نباشد به کار خیر نشان
به جای شوی و شعف در بشر شر افتادست
مرا که دلبر سالم کنار و همدم بود
کنون عجوزۀ بیمار در بر افتادست
ز گریه دیده غمدیده ام نگردد خشک
به گونه خون دل از دیدۀ تر افتادست
دلی که شاد و خنک بود از نسیم نشاط
کنون ز دوری دلبر در آذر افتادست
به کسب و کار (جلالی) دگر ندارم کار
دو دیده و سر و کارم به دفتر افتادست
یزد ـ ۹۶/۰۸/۱۵
