Menu

خاکستر خجلت

چاق و کوتاهی کنار سرو بستان می گذشت
ناگهان چشمش به سور افتاد و نادم شد ز گشت

 

قد موزون و تناسب دید و بیخود شد ز خود
سر نهاد آن فربه سرخورده سوی کوه و دشت

 

رفت تا دیگر نبیند قد موزونتر ز خویش
با چنین اندیشه ای او کوه و صحرا در نوشت

 

در بیابان دیده اش افتاد بر کوهی بلند
ریخت از بامش به سر خاکستر خجلت ز طشت

 

بی نوا، با خود گمان می کرد در لفظی شبیه
رفعت هفتاد و هشتادست عین هفت و هشت

 

یزد ـ ۹۶/۰۸/۲۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *