چاق و کوتاهی کنار سرو بستان می گذشت
ناگهان چشمش به سور افتاد و نادم شد ز گشت
قد موزون و تناسب دید و بیخود شد ز خود
سر نهاد آن فربه سرخورده سوی کوه و دشت
رفت تا دیگر نبیند قد موزونتر ز خویش
با چنین اندیشه ای او کوه و صحرا در نوشت
در بیابان دیده اش افتاد بر کوهی بلند
ریخت از بامش به سر خاکستر خجلت ز طشت
بی نوا، با خود گمان می کرد در لفظی شبیه
رفعت هفتاد و هشتادست عین هفت و هشت
یزد ـ ۹۶/۰۸/۲۴
