گفتم به دلبر: دردم دوا کن
گفتا مزن حرف، شرم از خدا کن
گفتم ز هجرت پشتم دو تا شد
گفتا که رو بر زلف دو تا کن
گفتم کمر خم گردیده از هجر
گفتا که فوراً فکر عصا کن
گفتم ز قهرت مویم سفید است
گفتا که فکر رنگ و حنا کن
گفتم که بر من چشم تو بسته است
گفتا تو چشمت را خوب وا کن
گفتم که شبها خواب تو بینم
گفتا نماز شب را قضا کن
گفتم که تا چند باید کشم جور
گفتا چه دیدی؟ فکر جفا کن
گفتم سگت را بفرست سویم
گفتا به وق وق او را صدا کن
گفتم به سینه گوی تو گیرم
گفتا (جلالی) ول کن حیا کن
یزد ـ ۹۶/۰۸/۲۵
