زمانه حلقه شرمندگی به گوشم کرد
ردای بندگی و بردگی به دوشم کرد
به قصد کعبه به راه سفر نهادم پای
مسیر، راهی دکان می فروشم کرد
به گوش خاطی و خمّار می زدم فریاد
لبم ببست به میخانه و خموشم کرد
ز عیش و نوش ابا داشتم، زمانه کشاند
به سوی ساز و هم آواز با سروشم کرد
مرا که مدعی هوش و زیرکی بودم
چنان نمود که فارغ ز عقل و هوشم کرد
حجاب از رخ جبار می زدم بالا
به برد خانۀ خمّار و پرده پوشم کرد
زمانه بست دهان مرا ز هر تنقید
خموش و ساکت و آرام از خروشم کرد
کنون خموشم و لب بسته ام ز جوش و خروش
شراب ناب (جلالی) رها ز جوشم کرد
یزد ـ ۹۶/۰۸/۲۸
