جسارت نیست گر، پهلوی من خالی مکن جا را
کنار من بمان، از خانه ام بیرون منه پا را
تو را من با هزاران خون دل پرورده ام، دیگر
مکن با این همه بی اعتنایی خون جگر ما را
مرو از پیش من، ترسم اگر بیگانه ات بیند
برد حظ بصر چون بیند آن روی خوش آرا را
مبر زلف پریشان زیر چادر تا مگر یابد
به دیدن، دیدۀ گم کرده راهم راه پیدا را
سرم خم می شود با دیدن آن قامت موزون
نه چون کوران که می گیرند بالا جمله سرها را
کند خم بید مجنون وار، سر را خم اگر بیند
صنوبر قامتی در راه خود آن سرو بالا را
اگر باشد (جلالی) در کنارت دلبرت، دیگر
مترس از رفتن فردای او، دریاب حالا را
یزد ـ ۹۶/۰۸/۲۹
