Menu

چاه و راه ـ کوه و کاه

ای روز و شب فروغ رخت مهر و ماه من
دزد دلی و باز توئی دلبخواه من

 

چشمم بود به راه تو ای غائب از حضور
سیلاب سرخ بر رخ زردم گواه من

 

رفتی تو ای نگار ز پیشم، بگو چرا؟
باز آ که باز بر رخت افتد نگاه من

 

باز آ که از دو دیده و از سینه ام دمی
باز ایستد ز دیدن تو اشک و آه من

 

بینی رهم گر از سر کویت بود بود مدام
گمراه نیستم، بود این راه راهِ من

 

برق امید و آتش عشقند نور و نار
شامم بدل کنند به گاهِ پگاهِ من

 

با دیدن دو گودی بر گونه و ذقن
دائم که هر سه بر سر راهست چاه من

 

بازم دو چشم باشد و باز اندر این سه چاه
افتم، بر این عقیده که باشد رفاه من

 

زیرا بنا به مصلحتی گشته در رخی
این هر سه چاه تعبیه در دیدگاه من

 

کوه غمی کشید (جلالی) به دوش و هجر
گفتا کشیده تازه یکی برگ کاهِ من

 

یزد ـ ۹۶/۰۹/۴

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *