Menu

همسایه مفلوج

در آن سرای که در روبروست ایوانش
زنی ز ید که بود آن اطاق زندانش

 

ز بخت بد چو ز دست و زهر دو پا فلج است
شدست دختر همسایه ای نگهبانش

 

ندیده صورت او را دو چشم من اما
به روی بند سرا دیده است دامانش

 

گهی که گوش فرا می دهم، از او کم و بیش
رسد به گوش صدای ضعیف و لرزانش

 

فغان ز ظلم طبیعت که خَست جسمش را
ز لاعلاجی و از درد خسته شد جانش

 

بر آن سرم که تقاضا کنم به گاه نماز
دهد دو دست و دو پای درست یزدانش

 

چرا که گوش (جلالی) شنیده است بسی
شفا ز خالق و از معجز فراوانش

 

یزد ـ ۹۶/۰۹/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *