در آن سرای که در روبروست ایوانش
زنی ز ید که بود آن اطاق زندانش
ز بخت بد چو ز دست و زهر دو پا فلج است
شدست دختر همسایه ای نگهبانش
ندیده صورت او را دو چشم من اما
به روی بند سرا دیده است دامانش
گهی که گوش فرا می دهم، از او کم و بیش
رسد به گوش صدای ضعیف و لرزانش
فغان ز ظلم طبیعت که خَست جسمش را
ز لاعلاجی و از درد خسته شد جانش
بر آن سرم که تقاضا کنم به گاه نماز
دهد دو دست و دو پای درست یزدانش
چرا که گوش (جلالی) شنیده است بسی
شفا ز خالق و از معجز فراوانش
یزد ـ ۹۶/۰۹/۲۵
