ز بس دیدم از خلق دیوانه بازی
پی جمع مال از ره ترکتازی
به همزیستی با چنین مردمانی
بود پیش پا سد و راه درازی
ندیدم به درد آید از این جماعت
دل از درد همنوع یا سوز و سازی
نکردست تحریکشان هیچ عامل
به خدمت به مخلوق جز حرص و آزی
بود گوششان کر برای شنیدن
ز سوز دهانی، جز آواز و سازی
نباشد از این خیل در سر خیالی
که باشند گاهی پی کشف رازی
نماندست راهی برای (جلالی)
به غیر از ره رنج و سوز و گذاری
یزد ـ ۹۶/۰۹/۲۷
