دو دستم از گل پر خار دست بردار است
گلی ز شاخه جدا می کند که بی خار است
به سرو سبز نسازم دراز دست نیاز
به سوی شاخه سبزی برم که پربار است
کسی به چشم پر از خشم ننگرد اما
هزار دیده به دنبال چشم بیمار است
به چشم و روی عزیزی که چشم و رو دارد
بود نگاه و ز چشم حسود بیزار است
به سر امید رهائی بود خیال محال
به دام و بند اگر آهوئی گرفتار است
چرا که پیکر او را لگد زند صیاد
اگر هر آینه بیند به کار پیکار است
به کوی صلح و صفا پای می نهد محتاط
نه آنکه در جدل و جار در کلنجار است
صفا و صلح (جلالی) ضرورتست بدان
برای سیر تکامل رهی که هموار است
یزد ـ ۹۶/۰۹/۲۸
