گشته ساغر تهی از باده و پیمانه پر است
سعیم اینست که پیمانه نلرزد در دست
به جز از صرف می و باده گلگون شب و روز
کاری از دست نیاید ز من باده پرست
آه اگر لرزش دستم سبب این گردد
که بریزد می ناخورده به خاک از من مست
یا اگر از پی لرزیدن دستم گویم:
وای، پیمانه ز بخت بدم افتاد و شکست
نیست ممکن که خدنگ سپری گشته رجوع
کند ار شد ز کمان خارج و پرتاب از شست
یا به هم وصل شود خود به خودی دیگر بار
ریسمانی که بشد پاره و از هم بگسست
آنچه بایست (جلالی) به هم آید بی شک
دو لب تست که بر شعر و سخن باید بست
تا ز گفتار خلاف و تهی از داد و وداد
بتوانی ز حسدورزی بیدادگران فارغ رست
یزد ـ ۹۶/۱۰/۴
