برآنم تا سرم گرم است گویم نغز گفتاری
کنم در حال مستی با عزیزی بحث و اقراری
بگویم نیستم ای خوش ادا من عاشقت اما
تو را من دوست دارم چونکه داری هوش سرشاری
ز گفتار تو ای گلچهره دانستم که در صحبت
ز اغراق و دروغ و از تملق سخت بیزاری
سرم گرم است و خواهم با تو جانا محض سرگرمی
نمایم با بیاناتی ادای گرم رفتاری
چه می داند کسی شاید تو هم مانند من باشی
سخن گوئی ز رطب و یا بس اندر حال هشیاری
سخن گوئی ز کم و کیف عشق و عاشقیهایت
نباشی چون کر و گنگی به حال خویشتنداری
چه خوش باشد اگر من از زبانت بشنوم آنرا
نمی گویم که آن ناگفته ها را بر زبان آری
چو دانم بی خبر باشی، برایت باز می گویم
که می باشند بین خوبرویان چون تو بسیاری
غم دنیا مخور جانا، غنیمت دان جوانی را
که از دل می زداید شادیت را سوگ و غمخواری
(جلالی) را غزلخوانان ببخشایند زیرا من
سرودم این غزل در مستی و در خواب و بیداری
یزد ـ ۹۶/۱۰/۵
