از این ویرانسرا، تهران، دیار خلق گوناگون:
بیا بیرون عزیزم دخترم مینا، بیا بیرون
از این شهری که بهر رفتنش گردند سرگردان
میان راههایش هر که می باشد در آن مسکون
تنفس گشته ناممکن ز بسیاری دود و دم
تصادف گشته ممکن از ره کم عرض و ناموزون
بسی راننده می باشند خواب آلوده و باشد
سبب از فرط بی خوابی و از نوشیدن افیون
چه گویم از تصادفها و آه و ناله مردم
کنار و زیر ماشین ها، میان راه و خاک و خون
از این ویرانسرا آید برون هر کس بود عاقل
نماند، گر بماند باشد او مانند یک مجنون
نصیحت از (جلالی) از پدر، ای دخترم بشنو
مکن از بهر ماندن بی سبب، بیهوده چند و چون
یزد ـ ۹۶/۱۰/۷
