در دل من ارزوئی هست و حال
در سرم سودای دیداری محال
در ره دل باز باشد چاه ویل
بسته راه وصل یار و دست و بال
بسته چشم عقل ما را سرنوشت
دیده را بگشوده بر یک خط و خال
نیست در دل شور و شادی و نشاط
جز ملال و رنج و جز وزر و وبال
تا به کی باید نمودن صبر بر
دوری از دیدار، روز و ماه و سال
دوری از دیدار آن بالا بلند
در امید وصلت روز وصال
بر (جلالی) نیست کس را اعتنا
رفته از کف حرمت و جاه و جلال
یزد ـ ۹۶/۱۰/۱۴
