شد ز بد رانندگی ماه منیرم بازداشت
جندی از دیدار خود محروم و ما را بازداشت
راز زیبائیش را در زلف می پنداشت، چون
دائماً با ریختن بر چهره کشف راز دشت
دست می بردم اگر تا بر سر و رویش کشم
عشوه و غنج و دلال و ناز آن طناز داشت
از دل و جان می کشیدم ناز آن طناز را
واقعاً این نوگل باغ امیدم ناز داشت
هر زمان میدیدمش از دور با شور و نشاط
مرغ دل از شوق رویش حالت پرواز داشت
گر نمی دیدم زمانی صورت چون ماه او
ز آتش حسرت دلم در سینه سوز و ساز داشت
در پی مدح گلندامی (جلالی) با نشاط
بر زبان خود بیاناتی سخن پرداز داشت
یزد ـ ۹۶/۱۰/۱۵
