سحرگهان چو شود باز دیده ام از خواب
کنم نگاه به تصویر روبرو در قاب
بود تصورم آن نازنین بود به حضور
بمانده است خیالش به خاطرم به غیاب
اذان صبح که گشته ست گرگ و میش هوا
فتد به بسترم از ماه صورتش مهتاب
شوم بلند و ببوسم رخش به رسم ادب
میان عاشق و معشوق تسقط الآداب
ز شهد بوسه دهان و لبم شود شیرین
ز فرط شور و شعف می شود دلم شاداب
بدین امید که شاید سری به من بزند
به پای خیزم و افتم ز شوق در تب و تاب
ولی چه سود که در انتظار او تا شام
بود به راه دو چشم و تنم به رنج و عذاب
کند سؤال (جلالی) ز دوستان، چه کند؟
نشسته است در امید و انتظار جواب
یزد ـ ۹۶/۱۰/۲۳
