Menu

دو چشم سیاه

به صورتی، به دو چشم سیه، دو مردم مست
نشسته دیدم، میبودشان کمان در دست

 

در آن کمان دو ابرو، خدنگ مژگان بود
که با نگاه ز هر سو رها شدی از شست

 

چه گویمت به چه سرعت، به طرقه العینی
ز دور تیر نگاهش مرا به دیده نشست

 

نشست و بعد فرو برد تیر مژگان را
ز دیده ها به دلم آن دو چشم باده پرست

 

درست و راست به اعماق دل نشسته و بعد
ز پشت سر به درآورده و کمر بشکست

 

کنون دو دیده ام از آن نگه نگردد باز
که برق چشم سیاهی دو پلک بر هم بست

 

خوش آن دو چشم که در راه پیش پا بیند
وگرنه همچو (جلالی) شود به کس پابست

 

یزد ـ ۹۶/۱۰/۲۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *