اشک روی طرف را بوسید و رفت
طرف چشم باز را پوشید و رفت
لعل و یاقوت طراوت زای اشک
لحظه ای بر دیدگان رقصید و رفت
مردم چشمم که پشت پلک بود
زیر مژگان روی دلبر دید و رفت
از گلستان جمالش نرگسی
زآن دو خواب آلود مستش چید و رفت
فرشی از دیدار یکدم پهن کرد
بست چشم و فرش را برچید و رفت
سیل اشک گرم روی گونه ها
تا زنخدان شد روان جوشید و رفت
وه چه گویم، آفتاب مهر و ماه
از رخی چون مهر و مه تابید و رفت
لحظه ای آن پرتو چشم سیاه
گرد و اطراف سرم گردید و رفت
رفتنش هر چند کاری زشت بود
کار زشتی کرد بی تردید و رفت
شد (جلالی) در فراقش اشکبار
اشک چشمش بر رخش غلطید و رفت
یزد ـ ۹۶/۱۱/۴
