Menu

لاطائلات

سرم ز بی کُلهی با هوا بود در جنگ
بسان پا، که ز بی کفشی است دشمن سنگ

 

ز بس که خسته بود دستهای بسته من
بسان شانه، نشاید زنم به مویم چنگ

 

چه گویم از خم و از اخم ابرو و مژگان
که بر دل اند نشانگیر همچو تیر و تفنگ

 

ز بار رنج و ز سر بار غم کمر شده خم
ز سنگ تفرقه گردیده پای همت لنگ

 

فروغ روشن روز و سیاهی شب تار
برند حمله به حالم بسان شیر و پلنگ

 

نباشدم به جز از خورد و خواب و فکر و خیال
مرا که گشته ز جور زمانه حوصله تنگ

 

به ناگزیر (جلالی) نشیند و گوید
به نام شعر به لاطائلات حرف جفنگ

 

یزد ـ ۹۶/۱۱/۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *