سرم ز بی کُلهی با هوا بود در جنگ
بسان پا، که ز بی کفشی است دشمن سنگ
ز بس که خسته بود دستهای بسته من
بسان شانه، نشاید زنم به مویم چنگ
چه گویم از خم و از اخم ابرو و مژگان
که بر دل اند نشانگیر همچو تیر و تفنگ
ز بار رنج و ز سر بار غم کمر شده خم
ز سنگ تفرقه گردیده پای همت لنگ
فروغ روشن روز و سیاهی شب تار
برند حمله به حالم بسان شیر و پلنگ
نباشدم به جز از خورد و خواب و فکر و خیال
مرا که گشته ز جور زمانه حوصله تنگ
به ناگزیر (جلالی) نشیند و گوید
به نام شعر به لاطائلات حرف جفنگ
یزد ـ ۹۶/۱۱/۷
