Menu

خیالات خام

میان اینهمه دوشیزگان خوش منظر
یکیست دلبر و آنهم نباشدم در بر

 

پریوشان که پراکنده اند گوشه کنار
تمامی اند به مانند یک گل پرپر

 

دریغ و درد که از عشق یک گلندامی
ز دست رفت جوانی و گشت عمر هدر

 

ز هجر دوست، دل آزادگان به هم گویند
حدیث عشق مرا در سمر، ولی چه ثمر

 

نمی رسند به پایان و می رسد پایان
شب دراز و شود شامشان بدل به سحر

 

چرا که نیست حدیثم یکی دو تا و قصیر
که شرح حال طویل و بود برون ز شمر

 

چه گویمت که چه شبها به حال بیداری
دو چشم خسته من بود بی ثمر بر در

 

نمانده بهر (جلالی) ز عشق خویش اکنون
به سر به غیر خیالات خام، بی حد و مرز

 

یزد ـ ۹۶/۱۱/۱۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *