میان اینهمه دوشیزگان خوش منظر
یکیست دلبر و آنهم نباشدم در بر
پریوشان که پراکنده اند گوشه کنار
تمامی اند به مانند یک گل پرپر
دریغ و درد که از عشق یک گلندامی
ز دست رفت جوانی و گشت عمر هدر
ز هجر دوست، دل آزادگان به هم گویند
حدیث عشق مرا در سمر، ولی چه ثمر
نمی رسند به پایان و می رسد پایان
شب دراز و شود شامشان بدل به سحر
چرا که نیست حدیثم یکی دو تا و قصیر
که شرح حال طویل و بود برون ز شمر
چه گویمت که چه شبها به حال بیداری
دو چشم خسته من بود بی ثمر بر در
نمانده بهر (جلالی) ز عشق خویش اکنون
به سر به غیر خیالات خام، بی حد و مرز
یزد ـ ۹۶/۱۱/۱۰
